top of page

دروغی خواندنی

نزدیک به دو ماه پس از کشته شدن معلم تاریخ، از اداره خبر رسید که معلم تازه‌ای از شهر رسیده و امروز به صنف خواهد آمد. کسی که خبر آورده بود به جواب سوال‌های بسیار ما گپ چندانی نداشت و همان‌قدر می‌دانست که معلم تازه مرد لاغراندام و میان‌سال است. ساعت سوم تاریخ داشتیم، ساعت اول ریاضی و خالی بود. بخشی از ساعت خالی را با تبصره در مورد معلم تازه‌ی تاریخ گذراندیم. صمیم به بهانه‌ی پرسانِ معلم ریاضی به اداره رفت تا شاید معلم تازه‌ی تاریخ را ببیند. لطیفه به بهانه‌ی آب تا آخر دهلیز رفت تا شاید از دروازه یکی از صنف‌ها چشمش به مرد لاغراندام میان‌سال شهری بخورد. ساعت دوم مضمون جغرافیه بود. هنگام درس بارها ذهنم به ساعت سوم و معلم تازه‌ی تاریخ پرید. ساعت جغرافیه با هوش‌پرکی گذشت.


ساعت سوم سرمعلم با مرد لاغراندام شهری به صنف آمد. سلام. دقت. بنشیند بچه‌ها. و چند دقیقه صحبت تعارفی سرمعلم. او از مکتب، معلم تازه تاریخ و صنف ما گفت. از معلم مرحوم یاد کرد. سرمعلم گفت که مکتب پس از دو ماه هنوز داغدار استاد مقتول است.


معلم تازه داغدارتر از سرمعلم به نظر می‌رسید. او مثل سرمعلم سرزنده نبود، لباسش مثل او اتوکشیده و موهایش مثل او خوش‌قیچی نبود. صفات لاغراندام و میان‌سال برای معرفی او کافی نبود. آدم میان‌سال و لاغراندام نه در شهر کم بود و نه در ولسوالی ما. او بیش از آن‌که لاغر و میان‌سال به‌نظر آید، اندوهگین و داغدار به چشم می‌آمد. گویا تنها برای پرکردن جای معلم سابق نیامده بود. آمده بود تا داغ او را نیز زنده نگه دارد. با خود گفتم معلم لاغراندامِ میان‌سالِ داغدار.


این سه کلمه نیز برای تشخیص او از دیگران کافی نبود. آدم لاغراندامِ میان‌سالِ داغدار نه در شهر کم بود و نه در ولسوالی ما. تنها در قریه‌ی ما چند مرد لاغراندام میان‌سال داغدار داشتیم.


سرمعلم، صنف را به معلم تازه سپرد و رفت. بعد از رفتن سرمعلم سکوت کوتاهی شد. معلم تازه‌ی تاریخ مثل خیلی از مردان میان‌سال لاغراندام داغدار عجله نداشت و به نظر می‌رسید سکوت را دوست دارد. در آن سکوت کوتاه ما ناآرام شده بودیم. فکر می‌کردیم او نیز مثل هر معلم تازه، روز اول ما را سوال‌پیچ خواهد کرد. سرم را بالا گرفته به سوی معلم لاغراندامِ میان‌سالِ داغدار و ساکت نگاه می‌کردم ولی نمی‌خواستم چشم‌به‌چشم شویم و او اولین سوال را از من بپرسد. چند قدم راه رفت و سکوت چندثانیه‌ای که بسیار طولانی به‌نظر رسید، با سوالی شکست. خوش‌حال شدم که چشم به چشم من ندوخت. با هیچ کسی چشم‌به‌چشم نشد. بی‌آنکه کسی را خطاب کند، پرسید امروز تاریخ چند است؟ سرش را بالا گرفته بود و به سمت ما نگاه می‌کرد اما به چشم کسی نمی‌دید. چهره‌اش آرام و اندوهگین بود. گویا تن خونین معلم مقتول ما را او کفن کرده بود. منتظر جواب ما نماند و گفت: ۲۴ اسد ۱۳۹۹. نفس راحت کشیدم. گفتم قصد امتحان ندارد و سوال‌های سخت نمی‌پرسد.


دوباره پرسید: دیگر تاریخ چند است؟ باز خودش جواب داد: ۱۴ اگست ۲۰۲۰، بله؟ ما که با سوال‌های سخت روبرونشده بودیم آرام شده و یک‌صدا گفتیم: بلی استاد! معلم به جواب ما توجه نکرد و باز پرسید دیگر تاریخ چند است؟ و افزود ۲۴ ذُی‌الحِجه ۱۴۴۱. سکوت کوتاهی کرد و گفت بچه‌ها می‌بینید که تنها گذشته تاریخ نیست. امروز نیز تاریخ است. و ادامه داد که امروز ۲۴ اسد است، ۱۴ اگست است، و ۲۴ ذی‌الحجه. همین سه تاریخ امروز را ما می‌شناسیم ولی در جهان ده‌ها و شاید صدها تاریخ دیگر برای امروز دارند. تنها گذشته و امروز تاریخ نیست. فردا نیز تاریخ است. اصلا مضمون اصلی تاریخ فرداست. تاریخ می‌خوانیم تا بدانیم سال آینده در چنین روزی مکتب، ولسوالی، ولایت و کشور ما چگونه خواهد بود. تاریخ در درک نسبی آینده کمی کمک می‌کند ولی شناخت دقیق چند لحظه بعد برای کسی میسر نیست. با خواندن تاریخ گذشته و نگاه به وضعیت اکنون کم‌وبیش متوجه می‌شویم که یک سال بعد، در ۱۴ اگست ۲۰۲۱افغانستان گل‌گلزار نخواهد بود، ولی نمی‌دانیم دقیقا چگونه خواهد بود.


معلم داغداری که تصور می‌کردم سوال‌های سخت نمی‌پرسد، گپ امروز و فردا را رها کرد و گفت: تاریخ چیست؟ احساس کردم از من می‌پرسد و قلبم به تپش افتاد. او به سمت من و هیچ کسی ندید. خودش جواب داد: تاریخ چشم‌بستن به اتفاقات بسیار است. درس تاریخ با انکار شروع می‌شود. اگر چشم‌بستن و انکار را بلد نبودیم، مضمون تاریخ نمی‌داشتیم، کتاب تاریخ نوشته نمی‌توانستیم و صحبت از تاریخ ممکن نمی‌شد. معلمِ میان‌سالِ داغداری که باز هم ثابت کرده بود قصد به‌چالش‌کشیدن و امتحان ما را ندارد، افزود، انکار و نادیده‌گرفتن قایق‌های نجات از گم‌شدن در اتفاقات و احتمال‌های بی‌پایان است. ما مثل قصه‌گویان از گذشته‌ها داستانی می‌سازیم تا به درک نسبی گذشته، شناخت محیط پیرامون و تصوری از آینده برسیم. راهی جز انکار و گزینش نداریم. گفتیم که امروز تاریخ است. از پگاهی تا حال در این کشور چه گذشته است؟ آیا درک واقعی آنچه بر سی‌وچند میلیون تن در این سرزمین گذشته ممکن است؟ هر یکی از صبح تا حال سرگذشتی داریم، اتفاقاتی را شاهد بوده‌ایم که اگر بنویسم کتابی می‌شود. حتی اگر سرگذشت امروز هر فرد ما را در یک صفحه خلاصه کنیم، تاریخ مختصر سرگذشت یک‌روزه‌ی وطنداران ما سی‌وچند میلیون صفحه خواهد شد. معلم پرسید با چنین تاریخ بی‌سروپای و پیچیده چه می‌توان کرد؟ سکوت کرد و چند گام به‌برِ صنف رفت و دوباره به‌جایش برگشت. ما که فهمیده بودیم سوال‌های معلم میان‌سال لاغراندام داغدار برای امتحان ما نیست، جواب ندادیم و او خودش گفت: انکار!


معلم ادامه داد، سرگذشت آدم‌های عادی را انکار می‌کنیم، بر اتفاقات پرشماری که هرلحظه رخ می‌دهند چشم می‌پوشیم و شمه‌ای از رخدادهای کلان و گوشه‌هایی از سرگذشت اشخاص خیلی مشهور را گلچین می‌کنیم. تاریخِ جنگ، صلح، عشق و رنج عوام را نادیده می‌گیریم، نام قربانیان بسیاری از جنگ‌ها را فراموش می‌کنیم. توده‌ی مردم را چه زنده و چه کشته به اعداد تقلیل می‌دهیم تا نوشتن تاریخ ممکن شود. در ثبت شمار زندگان و کشته‌شدگان توده‌ی مردم نیز دقت نیاز نیست. مثلا می‌گوییم در چند سال جنگ تنظیمی ۶۵ هزار نفر در کابل کشته شدند. ۶۵ هزار را کسی نشمرده است. شمار قربانیان واقعی این‌گونه کامل نیست. کشتگان هزار هزار نیستند. صدها و ده‌ها و یک‌ها دارند. اما در شهری که نفوسش را کسی نشمرده و در روزهای آرامی تعداد زادوولد یا مرگ‌ومیرش را نمی‌توان ثبت کرد، چطور ممکن است قربانیان جنگ چندین ساله‌اش را شمرد؟ معلم لاغراندام داغدار سکوت کرد. گویا یخش شکسته بود. با دقت بیش‌تر به چهره‌ی تعدادی از ما نگاه نمود و دلهره‌ی امتحان را چندمین بار در ما زنده کرد. با خود گفتم، نوبت سوال‌های سخت رسیده است.


معلم باز هم ثابت کرد که قصد امتحان ندارد و خودش جواب داد: با انکار. با انکار و نادیده گرفتن می‌توان شمار قربانیان هر جنگ، دلایل هر پیروزی و عوامل هر شکست را شمرد و باور کرد، در کتاب‌ها نوشت و به کودکان و بزرگ‌سالان آموخت! معلم پرسید راه دیگری است؟ جواب نداد. ما هم جواب ندادیم.


به سمت تخته رفت و با تباشیر نوشت: انکار. دوباره رو به ما کرد و گفت بدون انکار و نادیده گرفتن حتا تاریخ شاهان و دولت‌ها را نیز نمی‌توان نوشت. برای نوشتن تاریخ دولتی باید بیش‌تر دستگاه آن را نادیده گرفت. کارگران، مدیران، رییسان و حتا وزیران را باید از قلم انداخت. کارنامه‌های همه‌شاهان و سران دولت‌ها را نیز نمی‌توان مدت طولانی در تاریخ نگه داشت. راه دیگری نیست. زمان اجازه نمی‌دهد که انکار نکنیم. معلمی که دیگر چندان تازه نمی‌نمود ولی از لاغری و میان‌سالی‌اش کاسته نشده بود، کم‌کم با ما خو می‌گرفت و به نظر می‌رسید اندوهش کمرنگ می‌شود، پرسید: آیا تاریخی که با انکار ساخته شده، خواندنی است؟ کمی بیش‌تر از گذشته مکث کرد. به چهره‌ی تعدادی از ما دید و به نظر می‌رسید بی‌میل نیست صدایی از ما بشنود. بازهم ثابت کرد که قصد امتحان ندارد و جواب داد: بله خواندنی است. تاریخ دروغ است، اما دروغی خواندنی. دروغی که اگر با چشم‌های باز بخوانیم نشانه‌هایی از راستی را در آن می‌توان یافت، و با اتصال نقطه‌های کمرنگ راستی نشانه‌های حقیقت را دید. انسان از یافتن راستی میان کوت دروغ بیش از دیدن حقیقتِ برهنه لذت می‌برد. از همین‌رو خواندن تاریخ نخست لذت‌بخش است، بعد آموزنده.


معلم تاریخ لاغراندامی که بدون امتحان و به‌چالش کشیدن ما، اقتدارش را تثبیت کرده بود، به ساعتش نگاه کرد. چند لحظه به زنگ تفریح مانده بود. تصور کردم خداحافظی کرده صنف را ترک خواهد کرد. اما او چشم از ساعتش برداشته پرسید که چگونه در تاریخی که با نادیده‌گرفتن و انکار نوشته شده، راستی را می‌توان خواند؟ جواب داد: با تردید. کمی سکوت کرد و افزود تردید شاید کلمه‌ی مناسب نباشد. بهتر است شک بگوییم. تاریخ را با ایمان نخوانیم. با شک بخوانیم. به سمت تخته رفت و کنار کلمه‌ی «انکار» نوشت «شک». تباشیر را گذاشت و رو به صنف کرده گفت انکار زهر است و شک پادزهر. انسان از ساختن زهر و پادزهر لذت می‌برد. زهر اگر نسازد، پادزهر بی‌معنا می‌شود. دست‌هایش را به‌هم مالید تا ذرات تباشیر از انگشتانش بریزد و پرسید: معلم سابق‌تان را با زهر کشتند؟ این‌بار روشن بود که مخاطب سوالش ماییم. سوالی سخت‌تر از امتحان پرسیده بود. شاگردان همصدا گفتند: با مرمی کشتند استاد. تنها حمید گفت: با کارد سرش را بریده بودند استاد. حمید می‌گفت پدرش در سفری به شهر از راننده‌ی تونس در مسیر جلریز شنیده که به سنگی اشاره کرده و گفته است: یک معلم را آن‌جا حلال کردند. حمید مطمیین بود که سرِ معلم تاریخ ما روی آن سنگ بریده شده است.


احساس کردم تنها معلم لاغراندامِ میان‌سال تازه‌ی ما داغدار نیست. همه داغداریم. شاید چهره‌ی ما به چشم او غمگین‌تر به نظر می‌رسیده است. شاید او نمی‌خواسته است به چشم شاگردانی ببیند که دو ماه پیش، معلم‌شان تیرباران یا به گفته‌ی حمید سر بریده شده بود. اما معلم لاغراندام میان‌سال گویا با سرهای بریده و تن‌های تیرباران‌شده خو گرفته بود. بی‌آنکه ما را دلداری دهد، یا یاد معلم کشته‌شده‌ی ما را گرامی دارد، گفت: می‌بینید که در آنچه دو ماه پیش بر معلم شما رفته، اتفاق نظر ندارید. تاریخ دو ماه پیش صنف تان را با اطمینان نمی‌دانید. پس تاریخ پر از تردید است. آن را با ایمان نخوانید، با شک بخوانید.


زنگ تفریح زده شد و معلمی که هنگام ورود بسیار لاغر و غمگین به نظر می‌رسید، با گام‌های استوار و آرام صنف را ترک کرد.


یادآوری: این نوشته نخستین بار در ماه جون ۲۰۲۴ در ویب‌سایت زن‌تایمز نشر شده است.



Comments


bottom of page